مـــــــــــاه من روشــــــــــا

همیشــــــــــه بخنـــــــــــد زیبــــــــای من

اتلیــــــــــــــــه

بالاخره بعد از ٣ ماه تاخیر بردمت اتلیه که عکس بگیری حالا را ٣ماه تاخیر؟! به خاطر اینکه قرار شده به امید خدا هر سال موقع تولدت ازت عکس بگیرم.متاسفانه توی اهواز اتلیه  تخصصی کودک کمیابه یه دونه بود که اونم تا ١سال رفته مرخصی!!! مامانی هم در به دو دنبال یه اتلیه خوب حالا امیدوارم عکسات خوب شه نازگلم.یکمی هم از شیطونیات موقع عکس گرفتن بگم که به معنای واقعی کلمه منو باباجونو اقای عکاسو کشتییییییییییی تا ٣تا عکس بگیری،هر کاری که میکردیم نمیخندیدی،بعدشم که واست فیلم کلیپ تولدتو پخش کردیم از ذوق هر شیرین کاری که بلد بودی رو کردی   دست  میزدی میرقصیدی بلند بلند میخندیدی سرتو بالا پایین میکردی و خلاصه دریغ از ...
26 شهريور 1391

هوراااااااا

امروز نتایج کارشناسی ارشد رو زدن و مامانی دانشگاه شهید چمران اهواز قبول شد هوراااااااااااااااااااااااا به خاطر رتبم خیلی دوست داشتم اول تهرانو بزنم ولی شما و بابا جونتو چیکار میکردم؟؟؟؟؟!!!!!! ...
12 شهريور 1391

تعطیلات تابستون روشا...

عسلم امروز با کلیییییییییی تاخیر دوباره دارم واست مینویسم.. واسه عید فطر منو باباجون و دختر خوشگلمون رفتیم مسافرت. اولش رفتیم اصفهان اونجا دو روز موندیم و اقا جون و مادر جونو دایی علی هم به ما پیوستن بعدش همگی با هم رفتیم کرمان خونه اون یکی مادر بزرگ و پدر بزرگ واسه عروسی عمو حجت روز عروسی مامانی یکمی دیر وقت رفت ارایشگاه واسه همین کار شینیون موهاش طول کشید و خیلی هم بد شد تازههههه به همین خاطر دیر به عروسی رسیدیم البته شما با مادر جون اینا رفته بودی کلی هم رقصیده بودی  خیلییییییییییییییییی حیفم اومد که کسی نه عکس گرفت ازت نه فیلم خلاصه وقتی مامان رسید دیگه کلی خسته شده بودیو بهونه ...
12 شهريور 1391

حامد عزیزم...

  مهربانم با وجود تو ، مرا به الماس ستارگان نیازی نیست …  این را به آسمان بگو !  تو به قلب من شادی و به جانم روشنایی می بخشی …  سالروز یکی شدنمان خجسته باد …   ...
22 مرداد 1391

جوجه طلا...

روشگلم (مامانی اکثر اوقات اینطوری صدات میکنه) امروز صبح که از خواب پا شدی البته صبح که چه عرض کنم لنگه ظهر بود اخه دیشب با مامان و بابا شما هم واسه احیا بیدار موندی.. 3تایی تو اتاقت نشسته بودیم و بابا جون داشت با من شوخی میکرد و میزد رو دستم ما هم اصلا حواسمون به تو نبود یه دفعه اول به من نگاه کردی بعد به بابا جون بعد محکم زدی روی پای بابا جون بابایی که کلی شوکه شد از کارت الهی ... فکر کردی بابا داره مامانو میزنه تو هم زدی رو پاش ما هم کلی خندیدیم تا مامانی میاد یکم دی وی دی های زبانشو نگاه کنه فورا میای کنترلو ازش میگیری و کانالو عوض میکینی اینقده با هوشی ماشاالله جیگرم که رابطه بین کنترل و تلویزیون رو میدونیییییی ...
20 مرداد 1391

دخترم روشـــــــــــــــا...

روشا عزیزم من چرا اینقدر تو رو دوست دارم هاااااااااااااااااان هر روز که میگذره ماشاالله شیرین و شیرین تر میشی خیلی هم باهوشی نانازم دقیقا رابطه بین همه چیزو درک میکنی و من از دیدن بزرگ شدنت بیشتر از همیشه لذت میبرم... دختر نازم ان شاالله که همیشه سالم باشی تو جوجوی ناز خودمییییییی چندتا از جدیدترین عکساتو میذارم ادامه مطلب میبوسمت نازگلم     اینجا خاله سعیده چسب بینی مامانی رو زده رو مماخت اینجا هم که کفشای بابا جونو پوشیدیو میگی بریم بایی بای!!! ...
19 مرداد 1391

ای واااااااااااایییی

 بالاخره فرشته کوچولو بعد از یاد گرفتن آب.. بابا رو هم بلد شد هورااااااااااااااااااا     حالا بریم ادامه مطلب ببینیم اونجا چه خبره؟؟؟!!! خاله ها مامان و هم میگه هااااا ولی بابا رو راحت تر تلفظ میکنه به مامان میگه مایی          پری شب مامان طبق معمول هر شب که خوابش نمیبرد توی اینترنت گشت میزد و جوجوشو هم گذاشته بود کنارش که یهویی قل خورد تا مامانی اومد بگیرتش از تخت افتاد پایین...   تا حدودی گرفتمت ولی سرت خورد زمین و اندازه یه گردو اومد بالا و کبود شد الهی که مامان برات بمیرههههه نازگلم غرق خواب بودی واسه همین...
15 مرداد 1391

زندگی با طعم روشا

جیگر مامان این دو روز رفته بود خونه اقا جون و مادر جون صفـــــــــــا چگده هم همه دوسش دارن و لوسش میکنن اخه دخمله من خیــــــــــــــــــــــــــلی شیرینه ماشاالله عروسک کوچولو خیلی شیطون شدیا همش سرت در حاله خوردن به زمینه مامان اگه پسر میشدی چی میشدی هاااااااان       امروز با باباجون رفتیم واست کفش خریدیم که واسه عروسی عمو حجت بپوشی مثه خودت خیلی گوگولین شما هم خیلی دوسشون داری ولی توی مغازه کلی شیطونی کردی تا ازت غافل میشدیم سر از یه مغازه دیگه در می اوردی همه هم بهت میخندیدن  چندتا عکسم قبل از اینکه بریم بیرون گرفتم که اونا رو هم میذارم با عکس کفشا تو ادامه مطلب....
8 مرداد 1391

جوجوی مامان و دامن توتو

عروسک کوچولو این دامن خوشگلو که میبینی مامانی زحمت کشیده و درستیده واسه تولدت ولی نمیدونم چرا تازگیا بهش علاقه مند شدی!!!! موقعی که تازه درستش کرده بودم خودمو می کشتم تا ازت عکس بگیرم ولی  نمیذاشتی منم از فرصت استفاده کردم و با بلوزی که خاله سعیده واست خریده بود تنت کردمو ازت عکس گرفت م   نازگلم جدیدا به لباس خیلی علاقه نشون میدی حتی بعضی لباساتو بیشتر دوست داری حالا میریم ادامه مطلب تا عکسا رو ببینیم... شارژ دوربین  تموم شده بود مامانی مجبور شد با گوشیش عکس بگیره ...
8 مرداد 1391